جمع کلمات جمع است… هر کدامشان که میآیند، کلّه تکان میدهم… میبینم بعضیهاشان در طول تاریخ چه زجری کشیده اند و چه بار بزرگی بر دوششان افتاده بابت وارونگی…، چون عدهای با آنها بد تا کرده اند… آنقدر بد که میشود پایشان پیر شد، روضه دار شد و بر سر و سینه کوفت تا ابد… میشود شمع روشن کرد و نشست به فکر کردن… به کاروانی فکر کرد که پای قول و عهدش، ماند.
اینروزها تندتند سیل میآید… اینروزها که لهوف میخوانیم… اینروزها که زیرلبی زیاد میگوییم “یاحسین”… اینروزها که قرنطینه ایم و پای مداحی و وعظ خانگی نشسته ایم و بیشتر چشم توی چشم میشویم با کلمات… با کلمات مظلوم، با کلمات غریب… اینروزها که هجّی میکنیم؛ نامه، کوفه، قاصد و جان به لب میشویم… اینروزها که بدفعات، سیل ناجوانمردیها یورش میآورد سمت قلبمان و نفس کم میآوریم… اینروزها که میدانیم مردمان کوفه پا پس کشیدند.
جمع کلمات جمع است… کلماتی که قدرتی خدا، هر کدام صدها تُن وزنشان است… عجالتا از میانشان، “نامه” را جدا میکنم و میبینم اوضاع دلم آشوب میشود… مُهر و خط و خبر و خواهش صاحبخانه دور سرم میچرخد… ادعای دوستی و دعوت، دور سرم میچرخد… ایضا قول و قرار مردانه… ایضا ارادتِ پیش پیش فرستاده شده… ایضا جماعتی که دست یاری و تمنا و جانفدایی دراز کردند و سر دادند؛ لبیک…!
پی نوشت:
بیگمان عشق تعریف نازنینی دارد. عشق راستگو بودن است. وفاداریست. “مسلم بن عقیل” شدن است. /رقیه توسلی
انتهای پیام/۱۰۰۵