آوای خزر: نرگس آذری دختر ۱۸ سالهای از اصفهان بود که سال ۱۳۸۱ در دانشگاه مازندران جامعهشناسی میخواند. آن روزها هنوز موضوع پسماند وارد زندگی حرفهای او نشده بود. پروژهای که برایش تعریف شده بود، «بررسی اصلاح نژاد گاو بومی» بود؛ موضوعی که او را به روستاها برد و پای گفتوگو با روستاییان نشاند.
پژوهش را انجام داد، از آن مقالهای نوشت و در همایشی ارائه کرد. محمد فاضلی، استاد او، هنوز آن روزها را به یاد دارد؛ از گفتوگوهای دانشجوی جوان با روستاییان و تجربهای که در جریان همان پژوهش به دست آورده بود.
بعد، پیشنهادی به او داد که در آن زمان شاید چندان ارتباطی با مسیر تحصیلیاش نداشت: «برو روی پسماند کار کن.»
آذری تعجب کرده بود. پرسش دوره کارشناسیاش را تمامشده میدید و نمیدانست قرار است چرا وارد حوزهای شود که آن زمان برایش موضوع اصلی نبود. اما فاضلی به او گفت اگر از همین امروز روی این موضوع کار کند، ۱۰ سال بعد کارشناس خبرهای خواهد شد.
سالها گذشته است. حالا آذری مقابل همان استاد نشسته و درباره سالهایی حرف میزند که بخش بزرگی از زندگی حرفهایاش در میان زباله گذشته است؛ از شمال کشور، از روستاها و شهرهایی که با پسماند دستوپنجه نرم میکنند، از پروژههایی که جواب دادهاند و پروژههایی که فقط هزینه روی دست شهر گذاشتهاند.
او حالا به همراه دو تن از دوستانش پژوهشکده مطالعات راهبردی پسماند را راه انداخته و معتقد است چیزی که در ایران درباره زباله کم داریم، فقط دستگاه و ماشینآلات نیست؛ شناخت اجتماعی مسئله است. بهخصوص در شمال کشور، جایی که زباله فقط گوشهای از خیابان نمیماند و خیلی زود پایش به جنگل، آب، خاک و زندگی مردم باز میشود.
باران، زباله شمال را سنگینتر میکند
در شمال، ماجرا از همان کیسهای شروع میشود که صبح از خانه بیرون میآید؛ کیسهای که قرار است جایی در یک مخزن بزرگ خیابانی گذاشته شود تا بعد ماشین حمل زباله بیاید و آن را ببرد.
روی کاغذ، کار سادهای است: زباله جمع میشود و از شهر خارج میشود. اما شمال با بسیاری از شهرهای دیگر فرق دارد. باران میبارد، رطوبت بالاست، مخزنها خیس میشوند و آب با زباله قاطی میشود.
چیزی که قرار بود فقط چند کیلو پسماند باشد، تبدیل به بار سنگین، بدبو و مرطوبی میشود که جمعآوری و حمل آن دیگر به این سادگی نیست. ماشینآلاتی که برای شرایط دیگری طراحی شدهاند، در چنین وضعیتی کارایی لازم را ندارند و گاهی سرنوشت زباله به سوزاندن یا تخلیه نامناسب میرسد.
اما مسئله فقط ماشین نیست.
شهروند کیسه را داخل مخزن میاندازد و دیگر نمیبیند بعد از آن چه اتفاقی میافتد. زباله از جلوی چشم دور میشود و همین دورشدن، این تصور را میسازد که مسئله هم تمام شده است.
آذری معتقد است مشکل از جایی شروع میشود که ما تصور میکنیم با انداختن زباله در یک مخزن، مسئولیتمان تمام شده است. مخزن بزرگ در خیابان، بهظاهر کار شهروند را راحت کرده، اما در عوض فاصله او را با چیزی که تولید کرده بیشتر کرده است.
در شمال اما زباله جایی برای گمشدن ندارد.
زمینی که زباله در آن دفن میشود، بخشی از همان سرزمینی است که مردم در آن زندگی میکنند. آبی که از خاک عبور میکند، جنگلی که در مجاورت محل دفن قرار دارد و زمینی که بعدها ممکن است برای کشاورزی یا سکونت به کار برود، همه میتوانند با آنچه امروز «دور ریختهایم» ارتباط پیدا کنند.
برای همین است که آذری میگوید مدیریت پسماند در شمال را نمیشود فقط با پیدا کردن زمین جدید یا ساختن تأسیسات جدید حل کرد.
اصفهان؛ وقتی سطل زباله از خیابانها کنار رفت
برای توضیح اینکه این رابطه چطور میتواند تغییر کند، آذری از شهری حرف میزند که تجربهاش برای او قابل توجه است: اصفهان.
داستان از جایی شروع میشود که شاید در نگاه اول چندان مهم به نظر نرسد؛ سطل زباله.
در بخشهایی از این تجربه، به جای اینکه مخزنهای بزرگ در خیابان باشند و مردم هر ساعتی که خواستند زبالههایشان را داخل آنها بریزند، جمعآوری در زمان مشخص انجام میشود.
پسماند خانگی سه بار در هفته جمع میشود و خانواده باید زباله را در زمان تعیینشده بیرون بگذارد. اگر کسی روز دیگری کیسهاش را بیرون بگذارد، روی آن برچسب میزنند.
همین برچسب ساده، از نگاه آذری، فقط یک تذکر نیست؛ نشانهای است از اینکه زباله دوباره به رفتار روزمره آدمها برگشته است.
در چنین سیستمی، شهروند دیگر فقط کسی نیست که کیسهای را از خانه بیرون میبرد و داخل مخزن میاندازد. باید بداند چه روزی پسماندش را تحویل بدهد، چه چیزی را جدا کند و حتی تا چه اندازه زباله تولید کند.
در کنار این تغییر، تلاش شده است تولید زباله در خانه هم کمتر شود. یعنی سؤال فقط این نیست که «زباله را چه زمانی جمع کنیم؟» بلکه این است که «چطور کمتر زباله تولید کنیم؟»
آذری از این تجربه برای رسیدن به یک نکته بزرگتر استفاده میکند: گاهی یک تصمیم ساده شهری میتواند رفتار مردم را تغییر دهد.
سطل زباله فقط یک وسیله فلزی یا پلاستیکی در گوشه خیابان نیست. حضور یا نبود آن میتواند به شهروند بگوید مسئولیت این کیسه زباله تا کجا با اوست.
وقتی مخزن بزرگی همیشه در دسترس است، دورریختن آسانتر میشود؛ وقتی زمان جمعآوری مشخص است، شهروند ناچار میشود به چیزی که تولید کرده فکر کند.
البته این تجربه به معنای آن نیست که میتوان نسخه اصفهان را عیناً در شهرهای شمالی اجرا کرد.
آذری تأکید دارد نمیشود برای شهرهای شمالی همان نسخهای را پیچید که برای شهری با اقلیم خشک نوشته شده است. نوع زباله، رطوبت، بارندگی، شکل سکونت، گردشگری و اقتصاد محلی همه باید در طراحی سیستم دیده شوند.
او به همین دلیل از «مدیریت بومی پسماند» حرف میزند؛ مدیریتی که پیش از انتخاب دستگاه و فناوری، خود منطقه را بشناسد.
اینکه در یک روستا چه مقدار زباله تولید میشود، ترکیب آن چیست، چه کسی میتواند سیستم را اداره کند، مردم چطور مشارکت میکنند و چه چیزی از نظر اقتصادی امکان ادامهدادن دارد.
شاید در جایی یک زبالهسوز کوچک جواب بدهد و در جای دیگر اصلاً انتخاب مناسبی نباشد. شاید یک شهر بتواند با حذف مخزنهای بزرگ رفتار مردم را تغییر دهد و شهر دیگری به مدل متفاوتی نیاز داشته باشد.
وقتی پروژه بزرگ، جای حل مسئله را میگیرد
محمد فاضلی، جامعهشناسی که آذری را تشویق کرد پا در این مسیر سخت بگذارد، معتقد است ما گاهی شیفته پروژه میشویم، نه حل مسئله.
پروژه بزرگ، بودجه بزرگ میخواهد، قرارداد دارد، ماشینآلات دارد، مشاور و پیمانکار دارد و دیده میشود. اما کمکردن زباله در خانه، آموزش، تفکیک از مبدأ یا تغییر یک عادت روزمره شاید پروژهای به آن معنا نباشد؛ بااینحال میتواند اثر بسیار بیشتری داشته باشد.
شاید به همین دلیل است که آذری حالا، بعد از سالها کار در این حوزه، بیش از آنکه از یک فناوری خاص حرف بزند، درباره تغییر نگاه حرف میزند.
او میخواهد پسماند وارد پژوهشهای جدی علوم اجتماعی شود و دانشجویان دانشگاههای شمال، پسماند را بهعنوان یک مسئله اجتماعی ببینند؛ مسئلهای که پشت آن رفتار، فرهنگ، اقتصاد، سیاست و محیطزیست قرار دارد.
سالها پیش، وقتی آن دختر ۱۸ ساله برای پروژه «اصلاح نژاد گاو بومی» راهی روستاها میشد، شاید تصور نمیکرد همان گفتوگوها و همان تجربه میدانی روزی او را به سمت پسماند ببرد.
حالا سالها بعد، همان دانشجو درباره چیزی حرف میزند که از جلوی خانههای مردم شروع میشود و ممکن است تا جنگل و آب و خاک شمال ادامه پیدا کند.

یک روستا و یک زبالهسوز کوچک
آذری در سالهایی که در شمال کار کرده، با تجربههای کوچکتری هم مواجه شده که به اعتقاد او گاهی بیشتر از پروژههای بزرگ حرف برای گفتن دارند.
یکی از آنها روستایی در گیلان است؛ جایی که برای حل مسئله پسماند سراغ یک راهحل کوچک رفتهاند.
اینجا قرار نیست همه زبالهها را یکجا داخل دستگاه بریزند و خیال همه راحت شود.
ابتدا زباله تر جدا میشود. مواد خشک و باارزش جدا شده و به فروش میرسند. بعد آنچه باقی میماند، یعنی پسماندی که دیگر امکان استفاده یا بازیافتش وجود ندارد، وارد فرایند نهایی میشود.
زبالهسوز فقط برای همین بخش باقیمانده است.
شاید تفاوت همینجا باشد.
در این روستا دستگاه قرار نیست جای مدیریت پسماند را بگیرد؛ دستگاه فقط یکی از ابزارهای مدیریت است.
اگر زباله تر جدا نشود، اگر مواد قابل بازیافت از بین بروند و اگر مردم همچنان هر چیزی را با هم داخل یک کیسه بریزند، هیچ دستگاهی نمیتواند معجزه کند.
فناوری وقتی جواب میدهد که در دل یک نظم اجتماعی قرار بگیرد؛ وقتی مردم، نهادهای محلی و سیستم جمعآوری هرکدام جای خودشان را داشته باشند.
آذری از این تجربه دفاع میکند، چون بهجای اینکه مسئله را با یک پروژه بزرگ و پرهزینه حل کند، از مقیاس خود روستا شروع کرده است.
همان چیزی که برای او معنای «مدیریت بومی پسماند» را پیدا میکند؛ راهحلی که قرار نیست الزاماً از یک شهر بزرگ و با یک نسخه واحد برای همه جا بیرون بیاید.
چرا همیشه آخر خط را میبینیم؟
وقتی درباره پسماند حرف میزنیم، معمولاً تصویر آخر مسیر جلوی چشممان میآید؛ کامیونهایی که زباله را میبرند، کوه زبالهای که جایی انباشته شده، کارخانهای که قرار است زباله بسوزاند یا زمینی که قرار است محل دفن باشد.
کمتر کسی از خودش میپرسد این حجم زباله چرا اصلاً تولید شده است.
آذری معتقد است این همان جایی است که مدیریت پسماند در ایران دچار مشکل شده است.
ما بیشتر به مقصد فکر کردهایم تا مبدأ.
اگر زباله بیشتر شود، به جای اینکه نخست سراغ کاهش تولید برویم، دنبال افزایش ظرفیت دفع میگردیم. اگر مخزنها پر شوند، مخزن بیشتری میگذاریم. اگر محل دفن پر شود، دنبال محل جدید میگردیم. اگر زباله زیاد باشد، به فکر زبالهسوز میافتیم.
در حالی که اینها همه مربوط به انتهای زنجیرهاند.
به تعبیر او، هرم مدیریت پسماند در ایران وارونه شده است. جایی که باید نقطه شروع باشد، یعنی کاهش تولید، استفاده مجدد و تفکیک از مبدأ، به حاشیه رفته و بیشترین توجه به انتهای مسیر داده شده است.
نتیجه هم روشن است: هرچه ظرفیت دفع بیشتر شود، لزوماً حجم زباله کمتر نمیشود.
اینجاست که پای جامعهشناسی به میان میآید.
چرا مردم زباله بیشتری تولید میکنند؟ چرا تفکیک از مبدأ جدی گرفته نمیشود؟ چه چیزی باعث میشود شهروند فکر کند بعد از گذاشتن کیسه کنار خیابان دیگر هیچ مسئولیتی ندارد؟ چرا بعضی شهرها توانستهاند رفتار شهروندان را تغییر دهند و بعضی شهرها نه؟
اینها پرسشهایی نیستند که فقط با یک دستگاه یا ماشین حمل زباله جواب داده شوند.
شمال، نسخه خودش را میخواهد
آذری معتقد است شمال ایران به دلیل شرایط خاصش، بیشتر از هر جای دیگری نیازمند راهحلهایی متناسب با خودش است.
نمیشود برای شهرهای شمالی همان نسخهای را پیچید که برای شهری با اقلیم خشک نوشته شده است.
نوع زباله، رطوبت، بارندگی، شکل سکونت، گردشگری و اقتصاد محلی همه باید در طراحی سیستم دیده شوند.
در شمال، مسئله فقط تعداد خودروهای حمل زباله یا ظرفیت سایت دفن نیست. حتی اگر ماشینآلات بیشتر شوند و ظرفیت دفن افزایش پیدا کند، تا زمانی که میزان تولید پسماند کنترل نشود، تفکیک از مبدأ شکل نگیرد و شهروند در قبال زبالهای که تولید میکند احساس مسئولیت نکند، مسئله در نقطهای دیگر دوباره خود را نشان خواهد داد.
از سوی دیگر، شرایط اقلیمی و جغرافیایی شمال باعث میشود خطا در مدیریت پسماند پیامدهایی فراتر از محدوده شهری داشته باشد.
زبالهای که امروز از جلوی خانه دور شده، ممکن است فردا در خاک، آب یا جنگل خود را نشان دهد. به همین دلیل، مدیریت پسماند در شمال را نمیتوان موضوعی صرفاً خدمات شهری دانست.
این مسئله به محیطزیست، سلامت، اقتصاد محلی، گردشگری، فرهنگ عمومی و حتی شیوه زندگی مردم گره خورده است.
آذری بر همین اساس بر شناخت اجتماعی مسئله تأکید میکند؛ اینکه قبل از خرید دستگاه و اجرای پروژه، بدانیم با چه جامعهای، چه الگوی مصرفی، چه میزان تولید پسماند و چه ظرفیتهایی روبهرو هستیم.
راهحل ممکن است در یک شهر بزرگ با یک روستای گردشگرپذیر متفاوت باشد؛ همانطور که نسخه یک منطقه خشک نمیتواند بدون تغییر برای یک منطقه پرباران اجرا شود.
زباله از زندگی ما دور نمیشود
زباله شاید همان لحظهای که در کیسه گذاشته میشود، «دورریختنی» نام بگیرد، اما از زندگی ما دور نمیشود؛ فقط مسیرش عوض میشود.
مسئله مدیریت پسماند هم از همینجا شروع میشود؛ نه از جایی که زباله را دفن میکنیم، بلکه از لحظهای که تصمیم میگیریم چه چیزی را دور بیندازیم.
شاید بحران پسماند شمال را نتوان فقط با ساخت یک سایت جدید، خرید چند دستگاه یا راهاندازی یک زبالهسوز حل کرد.
شاید لازم باشد پیش از رسیدن به انتهای مسیر، به ابتدای آن برگردیم؛ به خانه، به الگوی مصرف، به رفتار شهروندان و به این پرسش ساده که هر روز چه مقدار زباله تولید میکنیم و چرا.
آن دختر ۱۸ سالهای که روزی برای مطالعه اصلاح نژاد گاو بومی به روستاها رفت، در همان تجربه میدانی چیزی را آموخت که سالها بعد در مسیر حرفهایاش دوباره به کارش آمد: هیچ مسئلهای را نمیتوان بدون شناخت آدمهایی که با آن زندگی میکنند، حل کرد.
امروز پسماند شمال نیز بیش از هر چیز به همین شناخت نیاز دارد.
زباله فقط چیزی نیست که باید از جلوی چشم مردم برداشته شود؛ مسئلهای است که باید پیش از تولید، هنگام تولید و در تمام مسیر پس از آن مدیریت شود.
اگر قرار است شمال از زیر بار زباله بیرون بیاید، راهحل را نمیتوان فقط در انتهای مسیر جستوجو کرد.
راهحل، از خانه شروع میشود.